حكيم ابوالقاسم فردوسى
39
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
توران را برگزين . پس اگر در آن هنگام يك تن از ايشان را نيز در آوردگاه زنده گذاردم ، مرا مَرد مدان . چون افراسياب ، آن گفتار بيژن را بشنيد ، خشمگين گشت و نگاهى خشمگينانه به گرسيوز كرد و به دو گفت : آيا نمىبينى كه اين بدكنش فريبكار ، باز هم فزونى مىجويد و آن بد كه بكرد ، او را بس نيست و رزم نيز ميجويد ؟ اينك بىدرنگ او را به همينگونه بند بر دست و پاى ، از اينجا ببر . آنگاه بفرماى تا به پيش در و در جايى كه از هر سو بر آن بگذرند ، دراى بزنند و اين نگون بخت را زنده بر دار كن و ديگر نيز ازو با من سخن مگوى . تا با اين كار ديگر از اين پس هيچيك از ايرانيان را ياراى نگريستن به توران نباشد . پس بيژن را با دلى خسته از درد و ديدگانى پر اشك از پيش افراسياب كشيدند و بردند . چون بيژن ِ دلخسته كه خون مىگريست ، به پيش در رسيد ، گفت : اگر كردگار ، بر پيشانى من نوشته است كه با روزگار بدى بميرم ، پس من نيز از دار و كشته شدن نهراسم . ليك از پهلوانان ايران است كه به خود مىپيچم ، زيرا دشمنانم چون ببينند كه تنم بىآن كه زخمى برداشته باشد ، بردار شد ، مرا نامرد خواهند خواند و پس از مرگم بر من سرزنش باشد . دريغا كه دشمنم شاد شود و آنچه خواهد بر من آيد . دريغا شاهنشاه و ديدار گيو ، دريغا كه از آن پهلوانان دلاور دورم . اى باد به ايران زمين بگذر و پيامى از من به آن شاه برگزيده ببر . او را بگوى كه بيژن در سختى بسر مىبرد و تنش به زير چنگال شير است . به گودرز گشواد نيز از سوى من بگو : اين از كار گرگين بود كه آبرويم برفت . به گرگين هم بگو : اى سگ سست انديشه ، در سراى ديگر با من چه خواهى گفت ؟ مرا در سختى و رنجى فكندى كه هيچكس را فريادرس خود نبينم . جان بيژن خواستن پيران از افراسياب ليك يزدان بر جوانى بيژن ببخشيد و بدگمانى او را بشكست . درست در همان